خرید بک لینک
بارها میشود که انسان ها یک سری مسائل را در زندگی تا حتی بافت های اسفنجی استخوان هایش هم لمس می کند اما نمی دانم چرا باز هم ان را تکرار می کند...بارها زهر بی اعتمادی به جانش رفت، اما بازهم کار خودش را

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

همیشه دوست داشتم اگر در تاریکی مطلق هم که شده گرفتار و دربند شدم، جایی که دیگر چشم چشم را نبیند، انجا از درون قلبم نوری به بیرون بپاچد و نورباران کند فضای تیره و تار را...تا به امروز دنبال آن گشتم که

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

تمام امیدم این بود و هست که تو برایم نشان میدهی...چقدر برای آدم گران تمام میشود که یکباره تمام ذهنت را مثل آبی بر روی زمین ببینی.کاش درستی و راستی برایم مثل روز روشن بود.میگویند که روشن است. چشمانت را

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

دوستت دارم را میدانی باید چه وقتی و به چه کسی گفت؟ به کسی که وقتی میفهمی منتظرت است آن هم تمام قد گوش و چشم باشد.

فهمیدم که دوستم داری و منتظرم هستی هر لحظه حتی کسری از ثانیه.

هنوز هم دستانت را در زندگیم لمس می کنم.

پ.ن: حضور دستانت پاداش قلبیست که سعی کردم از ناخالصی بزادیم و دعای مادرم.

شکرگزارم.

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

آن قدیم ها سریالی بود به نام ایوب پیامبر،زمانیکه من شیطانش را میدیدم، شب ها باید با خواب خداحافظی می کردم... از تاریکی میترسیدم، با خودم فکر می کردم الان شیطانِ ایوب پشت آن دیوار ایستاده و منتظر من اس

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

زمین نیاز به قلب های مهربان دارد.وقتی جنس تمام آدم ها یکی است، جنس روح شان یکی است، چه بلای به سرمان آمده که اینگونه شدیم.ما آمدیم که این چیزها را در دنیا ببینیم و برویم؟؟ نمیخواهم دنیا را از عینک پر

برچسب: نویسنده: سینا جلالی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:18

صفحه بندی